تبليغاتX
شاعرانه ها

شاعرانه ها

 

به دریا بزن قا یقت می شوم

حقیرم ولی لایقت می شوم

من عاشق شدن را بلد نیستم

تو یادم بده عاشقت می شوم  

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 17:0  توسط نسیم  | 

جاده

تو جاده ای که انتهاش معلوم نیست

پیاده یا سوار بودن فرقی نمیکنه

اما اگه همراهی داشته باشی که تنهات نذاره ....

اون موقعه بی انتها بودن جاده برات ارزو میشه .

*****************************************

با تو پیوستن

با تو احساس شدن

با صدای نفست خوابیدن

گرم شدن

به تمام شب و تاریکی و سرما

به تب تنهایی

به دویدن پی اینده ی دور

به همه عمر و زمان می ارزد......

** **********************************

فهمیدن عشق را چه مشکل کردن

ما را ز درون خویش غافل کردن

انگار کسی به فکر ماهی ها نیست

سهراب بیا که اب را گل کردند .

************************************

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 16:41  توسط نسیم  | 

ٍاستایش

به نام خداوندی که داشتن اوجبران نداشته های من است.

می ستایمش چون لایق ستایش است.

پرور دگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند.

گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غم مرا نخورند.

لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند.

وعشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند......

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 23:3  توسط نسیم  | 

مکتب عشق

در مکتب ما رسم فراموشی نیست

در مسلک ما عشق هم اغوشی نیست

مهر تو اگر به هستی ما افتاد

هرگز به سرم خیال خاموشی نیست

جز من اگرت عاشق وشیداست بگو

ور میل دلت به جانب ماست بگو

ور هیچ مرا دردل تو جاست بگو

گر هست بگو،نیست بگو،راست بگو.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 3:1  توسط نسیم  | 

تقدیر

خداونداتقدیرم را زیبا بنویس،کمک کن تا انچه را تو زود می خواهی

من دیر نخواهم و انچه را تو دیر می خواهی،زود نخواهم .

*****************************************

ای بسادر خلوت شبهای دل دریا شدیم

شوق عشق بر دل نهادیم از درون پیدا شدیم

*****************************************

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 2:31  توسط نسیم  | 

ماه مهر

ماه مهر است و دلم مدرسه ای می خواهد
به بزرگی دل خسته این شاگردان

با صفا مدرسه ای دور ز هر تجدیدی
همه اش جمعه به تعطیلی یک تابستان

مکتبی کاش بسازیم در این نزدیکی
تا در آن کودک دانش نشود سرگردان
 
یا معلم نکند بسته ده تایی را
تا سر برج دگر قرض برای مهمان

کاش می شد ننویسند به چشمی پر آب
کودکان بر دل خون پدر بابا نان


من نمی دانم اگر باز قطاری باشد
جامه را مشعل مهری کند آیا دهقان
 
روبهک قالب ناچیز پنیری را باز
می رباید به فریب از نوک زاغی خوشخوان
 
مرده گاوی که دهد شیر به کوکب خانم
بر سر سفره او سر زده آید مهمان

فصل باران گهرهای فراوان شاید
رفته از جنگل خوش آب و هوای گیلان

گفته تصمیم گرفته است که کبری امشب
تا کتابش نشود خیس به زیر باران

از قضا گرگ به این گله زده از غصه
تا به فریاد نخندد ز دروغی چوپان

اکرم عاطفه ها گشته سه روزی بیمار
موش بدجنس شبی خورده هما را دندان

مشق شب گر که نوشتیم و کتابی خواندیم
مقصد آن است که از این همه باشیم انسان


+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 16:48  توسط نسیم  | 

گلواژه

روی آن شیشه تبدار تو را " ها " کردم
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم
حرف با برف زدم سوززمستانی را
با بخار نفسم وصل به گرما کردم
شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم
عرق سردی به پیشانی آن شیشه نشست
تا به امید ورود تو دهان وا کردم
در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق
با سرانگشت تو را گشتم و پیدا کردم
با سرانگشت کشیدم به دلش عکس تو را
عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم
و به عشق تو فرآیند تنفس را هم                                     
جذب اکسیژن چشمان تو معنا کردم
باز با بازدمی اسم تو بر شیشه نشست
من دمم را به امید تو مسیحا کردم
پنجره دفترم امروز شد و شیشه غزل
و من امروز براین شیشه تو را " ها " کردم
آن قدر آه کشیدم که تو این شعر شدی
جای هر واژه ، نفس پشت نفس جا کردم.

 

همدمی یار

ما دراین میک ده با همدمی یارخوشیم
دایم ازدیدن آن مه رخ عیارخوشیم
گاه چنگی زده برزلفش و چنگی بزنیم
گاه تارش بنوازیمو ازاین کار خوشیم
کام ما در گرو این تله جعد رواست
تا که هستیم دراین حلقه گرفتارخوشیم
هوشیاران همه زین پرده برونند که ما
مست ازباده و دیوانه وخمارخوشیم
زاهد خانقه از لذت می بی خبراست
او نداند که می آلوده چه بسیارخوشیم
دوستت دارم به چشمانی که رنگش رنگ شبهاست

به آن نازی که در چشم تو پیداست

به لبخندی که چون لبخند گلهاست

به رخسارت که چون مهتاب زیباست

به گلهای بهار و عشق و هستی

به قرآنی که او را می پرستی

قسم ای نازنین تا زنده هستم

تو را من دوست دارم....میپرستم

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 21:47  توسط نسیم  | 

کسی باش که عمری با تو بودن ، یک لحظه ، و لحظه ای بی تو بودن ، یک عمر باشد . . .

دلم را شکستند، بخشيدم. به تاوان گناه ناکرده محکومم کردند، باز هم بخشيدم. آسان نبود، اما ايمان داشتم که اگر مي خواهم روزي آسمانيان مرا ببخشند، بايد ازگناه زمينيان درگذرم، حتي اگر دشوار باشد.

***************************************** 

رنجم نه ديگر تنهايي که جدايي است .... واضطرابم نه زاده ي بي کس که بي اويي.... دلي که از بي کسي غمگين است هر کسي را مي تواند تحمل کند هيچ کس بد نيست ولي دلي که در بي اويي مانده است برق هر نگاهي جانش را مي خراشد هر چهره اي ،نگاهي،طرح اندامي،طنيني،رنگي در نگاهاي او فرياد ميکشد که او نيست.

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 19:9  توسط نسیم  | 

مادر

دلم بسته به تار موی مادر

بنازم طره ی گیسوی مادر

محیط خانه ی جانم شب و روز

بود روشن زشمع روی مادر

به پهلویم رودصد خار اندوه

نباشم گر شبی پهلوی مادر

بگذار جهان سروی نباشد

که باشدچون قد دلجوی مادر

 

<<تقدیم به تمامی مادران عزیز>>

 

g

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 0:13  توسط نسیم  | 

 

 سلام

با سلامی به صفای نسیم بامدادی همراه با لطافت شکوفه های بهاری .فرا رسیدن نوروز باستانی واغاز سال ۸۹خورشیدی رابه تمامی هموطنان عزیزتبریک میگویم.

اکنون که زمین در دورترین فاصله از خورشیدمی باشدوبا حرکتی شگفت انگیزخود را اماج پرتوهای حیاتبخش قرار داده است.واین هماهنگی درنظم زمینوخورشید سامانه ی جانداران زمینی را به سوی تولدی دیگرمی برد.امیدوارم اغاز بهار برای شمانیز با تولدی دیگر در شکوفایی تراوشات فکری وتحولی سرنوشت ساز همراه بوده وپرتو این تحولبا پرتو های افتاب هماهنگ گرددوسالی پر بار را برای شما بوجود اورد.

انشاء اله

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 14:48  توسط نسیم  |